گزارش برنامه 13 و 14: «حمزه»

حمزه با بیان اینکه پدر 89 ساله‌اش هم‌اکنون به چین رفته است، مادرش را توصیف می‌کند: مادرم هشت سال پیش از دنیا رفت. او زن بسیار سخت‌کوش و پر کاری بود. سه پسر روستایی ماجراجو و گرسنه داشت که بیرون از خانه درگیر مبارزه‌ای برای بقاء بودند و در داخل هم با یکدیگر در رقابت بودند مادرم همیشه مشغول کار بود و او هم در تلاش برای بقاء چون همسرش همیشه در حال سفر بود، وقتی بود هم کمک زیادی نمی‌توانست بکند چون انگلیسی صحبت نمی‌کرد. در بزرگ کردن فرزندانش اغلب تنها بود، چون پدرم مرد کارگری بود و طبق فرهنگ چینی، امور خانه و تربیت بچه‌ها بر عهده زنان بود.

او به عنوان یک نوجوان ولزی بزرگ شده؛ در حالی که واقعاً اهل ولز نبوده است، بحث را به سمت خود سوق داده و می‌گوید: نیمه‌‌ایرلندی و نیمه‌چینی بودم اسم سابق من قبل از مسلمان شدن «یوآن» بود، این یک اسم ولزی نیست. علت اینکه اسم من «یوآن» شد این بود که پدرم می‌خواست اسم من را «یای‌وان» بگذارد که یک اسم چینی است و مادرم می‌خواست اسم ولزی«یه یا» را روی من بگذارد نهایتا توافق کردند که نصف ـ نصف از این دو اسم انتخاب کنند و با این کار مرا از آنچه بودم عجیب و غریب‌تر کردند.

حمزه از مبارزه‌ای که در نوجوانی درگیرش کرده بود، حرف می‌زند: وقتی شما جوان باشید و در اقلیت باشید، برای بقاء مبارزه می‌کنید مبارزه ما این بود که بتوانیم با بچه‌های مدرسه دوست شویم این که تنها نمانیم‌ و احساس کنیم که یکی از آنها هستیم یک اصطلاح تحقیر‌آمیز در زبان انگلیسی برای اشاره به چینی‌ها وجود داشت این کلمه چینک بود. کلمه بدی بود. شنیدن این واژه مثل مرزی بود که باید بر سر آن محکم می‌ایستادیم و گرنه همواره مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتیم به یاد دارم شاید هفت یا هشت ساله بودم که می‌رفتیم در خانه‌ها را می‌زدیم به امید این که دوستی پیدا کنیم. از پشت در صدای نجواهایی می‌شنیدیم می‌گفتند: «چینی‌ها آمدند» آن‌ها را راه ندهید.

او در رابطه با دوران تحصیل خود اینگونه توضیج می‌دهد: بعد از اتمام دبیرستان در 16 سالگی به حرفه آشپزی پرداختم. در کالج رشته‌‌ هتل‌داری و پذیرایی را انتخاب کردم دوره‌‌ کالج را با موفقیت به پایان رساندم در تنها هتلی که در روستای ما وجود داشت مشغول به کار شدم کارم را یاد گرفتم. در سن 18 سالگی، هنگامی که مقداری پول جمع کرده بودم چمدانم را بستم، یک بلیط هواپیما به مقصد هنگ‌کنک خریدم و رفتم تا در مورد نیمه‌چینی‌ام بیشتر بدانم. آن سرآغاز یک سفر بزرگ بود از نظر حرفه‌ای کارم را آنجا خوب یاد گرفتم. همان لحظه که از از هواپیما خارج شدم و وارد هنگ‌کنگ شدم آن‌قدر هوای بیرون گرم بود که بعد از پنج دقیقه خیس عرق شده بودم، با خودم می‌گفتم: من چطور اینجا بمانم؟ شروع کردم دور شهر هنگ‌کنگ بچرخم کاملاً گم شده بودم. نمی‌دانستم کجا دارم می‌روم.

یوآن وانگ به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: دنبال کار گشتم. به یکی از هتل‌های پنج ستاره‌ هنگ‌‌کنک رفتم یک روز وقتی داشتم از پله برقی پایین می‌رفتم یک لحظه دیدم یک نفر که شبیه سرآشپزها است دارد از طرف مقابل بالا می‌آید از او پرسیدم: شما سرآشپز اینجا هستید؟ گفت بله. گفتم من از انگلستان آمده‌ام و دنبال کار می‌گردم. گفت: برو پایین یک فرم استخدام پر‌کن.با من مصاحبه‌ کردند.

او با بیان اینکه در رستوران فرانسوی هتل به کار مشغول شد، ادامه می‌دهد: دستیار بخش پیش‌غذا‌ها و سالادها شدم در آن رستوران فرانسوی با اینکه کارم از نظر حرفه‌ای دستیار آشپز بود ولی در قرارداد شغل من «ظرف‌شور» ذکر شده بود چون سنم کمتر از 18 سال بود حقوق و مزایای من هم مثل یک ظرف شور بود. در واقع آن زمان در پایین‌ترین پله‌ی نردبان قرار داشتم. با این هدف از انگلستان به هنگ‌کنگ رفتم که ریشه‌های خودم را پیدا کنم. احساسم این بود که به وطنم می روم ولی وقتی که رسیدم به هنگ‌کنگ چینی‌‌ها مرا به عنوان «مرد سفید‌پوست» مسخره می‌کردند. فکر می‌کردم که اینجا هیچ‌وقت نمی‌توانم برنده باشم من واقعاً که هستم؟ به آن‌ها که احساس تعلق نمی‌کردم به این‌ها هم که احساس تعلق نمی‌کنم. پس من متعلق به کجا هستم؟

حمزه سختی‌های 18 سالگی‌اش را اینگونه توصیف می‌کند: آن‌جا یک مبارزه‌ سخت‌تری برای بقاء در مقابل خود دیدم جوان 18 ساله‌ای بودم، زبان و فرهنگ آن‌ها را نمی‌شناختم، خانواده‌ام با من نبودند، خیلی مورد آزار و استهزاء قرار گرفتم ولی کار برایم مهمترین مسئله بود. وقتی تنها 19 سالم بود به عنوان سرآشپز هتلی در پکن منصوب شدم آن زمان جوان ترین سرآشپز هتل در سراسر آسیا بودم و فکر کنم این رکورد هنوز هم پابرجا باشد.

او در توضیح شرایط پکن در سال 1985 می‌گوید: وقتی رسیدم زمستان بود و هوا شاید منفی 24 درجه بود. وقتی بیرون راه می‌رفتی مژه‌هایت یخ می‌زدند،خیلی شرایط سختی بود. مضاف بر این فضای کمونیستی به شدت بر شهر حاکم بود. هر وقت می‌خواستی با مردم صحبت ‌کنی یک پلیس مخفی از راه می‌رسید و می‌آمد به حرفهایت گوش می‌داد. من به وطن اصلی‌ام برگشته بودم، اما این چیز‌های عجیب و غریب را می‌دیدم این همه سال آرزو داشتم که وطن اصلی‌ام را ببینم و حالا می دیدم این‌ها از آن‌ها نژاد‌پرست تر هستند! چگونه می‌توانستم بگویم من اهل اینجا هستم؟ بعد از یک سال زبان چینی کانتونی را یاد گرفتم مهمترین انگیزه ام این بود که بتوانم با بستگانم در چین ارتباط برقرار کنم.

حمزه با اشاره به نام خانوادگی‌اش اضافه می‌کند: در روستای پدرم همه وانگ هستند وقتی برای اولین بار به آن روستا رفتم و اقوام و بستگان را دیدم، در واقع با چینی ‌های اصیلی آشنا شدم که فرهنگی کاملاً متفاوت داشتند. برای من یک موقعیت بسیار بسیار عاطفی و احساسی بود بعد از آن همه آزار و اذیت‌ که دیده بودم، حالا مردمی را یافته بودم که کاملاً به آنها احساس تعلق می‌کردم.

بعد از سه سال و نیم اقامت در هنگ ‌کنگ و چین حمزه به رکسهام برمی‌گردد.

حمزه در ادامه می گوید: جوان که بودم همیشه احساس تنهایی می‌کردم. در اعماق وجودم غمی بود در تمام این دوران تنها چیزی که به من آرامش می‌داد این بود که احساس می‌کردم یک نیرویی همیشه با من هست احساس می‌کردم نگاه متفاوتی به زندگی دارم متفاوت و خاص هستم. گویی کسی مرا زیر نظر دارد و از من محافظت می‌کند و به من قدرت می‌دهد تا در جهت مثبتی با این مردم متفاوت باشم.

وانگ در ادامه توضیح می‌دهد: آن زمان دوستی به من خبر داد که یک مغازه‌ای را برای فروش گذاشته‌اند گفتم شاید فرصتی برای توسعه کسب و کارم باشد. صاحب مغازه یک عراقی بود و هم دوره من در کالج بود. هنوز چهره‌اش برایم آشنا بود. به خاطر دارم که همان ایام هم سوالاتی در مورد اسلام از او می‌کردم نهایتاً تصمیم گرفتم که آن مغازه را از او بخرم.

حمزه روزهایی که آنجا کار می‌کرد اشاره‌ای می‌کند: گاهی در خانه‌ عماد را می‌زدم و می‌گفتم بیا بشینیم با هم یک چایی بخوریم و شروع می‌کردم از او درباره اسلام سوال کردن. چرا تو مثل ما مشروبات الکلی نمی‌خوری؟ چرا دنبال دختر‌ها نمی‌روی؟ عماد به من جواب‌هایی می‌داد که مرا به یاد اعتقاداتی می‌انداخت که قبلاً داشتم. وقتی در مورد شراب از او سوال کردم، یک پاسخ کاملاً علمی و منطقی به من داد و گفت که در قرآن خدا گفته است که از این ماده آلوده‌کننده دوری بجویید و وقتی تنها می‌شدم ناخود‌آگاه در مورد چیز‌هایی که عماد می‌گفت فکر می‌کردم.

او با بیان اینکه با خود فکر می‌کرد که دیگر در این ‌جامعه پذیرفته شده است، می‌افزاید: حتی به دلیل کسب رتبه‌های ورزشی، از نظر جسمی قدرت غلبه بر هر حریفی در این منطقه را داشتم یک چهره مطرح هستم؛ از نظر اقتصادی هم کسب و کار پر رونقی داشتم ولی به خود می‌گفتم تأمل کن! تو فکر می‌کنی کسی هستی در حالی که عماد، با چند بحث ساده به من نشان داد که از من قوی‌تر است. گویی به یک ضعف درونی‌ پی بردم و این تلنگری به من زد؛ که تو همیشه یک برنده بوده‌ای چطور در این مورد می‌خواهی بازنده باشی؟ برای همین بیشتر علاقه‌مند شدم، و عماد هم بیشتر می آمد و من سوالات بیشتری می‌پرسیدم و من همین‌طور بیشتر یاد می‌گرفتم.

وانگ در ادامه صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: یک بار به او گفتم برای من یک قرآن‌ بیاور، عماد یک قرآن با ترجمه‌ انگلیسی و یکی از این لباس‌هایی که در زبان عربی عراقی به آن دشداشه می‌گویند به من داد. گفت قبل از خواندن این کتاب باید حمام بروی نگفت باید وضو بگیری، گفت خودت را پاک و تمیز کن بعد این لباس را بپوش و قرآن بخوان و من از خواندن این کتاب خیلی آرامش می‌گرفتم. خواندن این کتاب هم روح مرا سیراب می‌کرد و هم نوعی هراس در من ایجاد می‌کرد. هراس از این جهت که هر چه می‌خواندم احساس می‌کردم که در مورد من سخن می‌گوید.

حمزه به خاطره‌ای از شب تولدش اشاره می‌کند و می‌گوید: به خاطر دارم که شب تولدم بود و با تعدادی از دوستانم برای خوردن و نوشیدن به یک رستوران هندی که متعلق به چند بنگلادشی بود، ‌رفتیم. همه ما مشروبات الکلی مصرف کرده بودیم ولی من می‌خواستم جلوی دوستانم قیافه بگیرم که متفاوت هستم از گارسون پرسیدم آیا گوشت حلال دارید؟ می‌خواستم چیز‌هایی که یاد گرفته بودم را به رخ دوستانم بکشم و آن گارسون در پاسخ به من گفت: تو که مشروب خورده ای برای چه گوشت حلال می‌خواهی؟ گویی که با این حرف در یک لحظه تمام آن الکل از وجودم خارج شد یک لحظه به حماقت خودم پی بردم. حالم بد شد که ‌دیدم آنقدر در چشم یک نفر حقیر و پست شدم. و از آن روز تا امروز دیگر
لب به الکل نزده ام.

او به حرف‌هایش ادامه می‌دهد: در آن مقطع به این جمع‌بندی رسیدم که عمیقاً به وجود خدا اعتقاد دارم ولی به عماد گفتم من انسان‌های خوب بسیاری می‌شناسم که دل های پاک و روح‌های زیبایی دارند ولی هرگز شهادتین نگفته اندو از آن طرف افرادی را دیده‌ام که مسلمان هستند، شهادتین گفته اند، نماز و عبادت شان به جا است ولی متأسفانه مایه ‌شرمساری است که بگویم آنها بعضا زشت‌ترین رفتار‌ها و آلوده‌ترین قلب‌ها را داشته‌اند به چشم‌های آنها نگاه می‌کنی و گویی که در یک سیاره‌ دیگری هستند آیا اسلام این است؟ اگر این اسلام است من ترجیح می‌دهم همان مسیحی باشم و شروع کردم بیشتر و عمیق تر در مورد مسیحیت تحقیق کنم شروع کردم به خواندن انجیل. ولی هرگز آن نیرویی که خواندن قرآن به من می‌داد را در خواندن انجیل نیافتم.

حمزه به مرحله بعد از زندگی‌ اش اشاره کرده و دیدار با «احمد دیدات» را توصیف می‌کند: به کنفرانسی رفتم که او آنجا سخنرانی داشت همان جلسه کار خودش را کرد و برای من دیگر مسیحیت تمام شده بود به عماد گفتم: این ماه رمضان می‌خواهم با تو روزه بگیرم عماد گفت: نمی‌توانی روزه بگیری. گفتم: چرا؟ گفت: برای اینکه باید نماز هم بخوانی. گفتم به من یاد بده نماز بخوانم گفت: تو هنوز اقرار به مسلمان بودن نکرده‌ای گفتم: تو کاری به آن نداشته باش! می‌خواهم اول طعمش را بچشم! بعد از اینکه نماز خواندن را یاد گرفتم و برای اولین بار در ماه رمضان روزه گرفتم احساس می‌کردم قدرت خارق‌العاده‌ای پیدا کرده‌ام از این که حس می‌کردم خدا از تغییر من راضی است چنان لذتی به دست می‌آوردم که تمام آن حفره‌های خالی روحم را پر می کرد.

حمزه وانگ از اعتقادش به خدا می‌گوید: جوان که بودم همیشه احساس تنهایی می‌کردم در اعماق وجودم همیشه غمی بود این غم همیشه با من بود و هیچ‌گاه از من جدا نشد در تمام این مدت تنها چیزی که به من آرامش می‌داد این بود که احساس می‌کردم یک نیرویی با من همراه است. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که عمیقاً به وجود خدا اعتقاد دارم پذیرفتن اسلام برای من از سر منطق و عقل بود.

او در رابطه با پذیرفتن اسلام توضیح می‌دهد: از روی حسن نیت و با تحقیق اسلام را پذیرفتم آن زمان به مسجدی در لیورپول می‌رفتم و گاهی سوالاتی می‌کردم وقتی از آن‌ها در مورد تفاوت‌ شیعه و سنی سوال می‌کردم آن انسان‌های مهربان و نازنین ناگهان دیوهای خشمگین می‌شدند با لحن تندی به من ‌می گفتند: از آن شیعیان دیوانه باید دوری کنی! آن‌ها مسلمانان واقعی نیستند.

حمزه با توجه به خشونت سنی‌ها ادامه می‌دهد: به آن‌ها گفتم که اگر چنین ادعایی دارید باید با استدلال و سند و مدرک حرف بزنید. برای همین نمی‌توانستند. از دست آن‌ها خیلی ناراحت بودم آن زمان کتابی در مورد ائمه اطهار(ع) به دست من رسید. وقتی من با شخصیت حضرت علی(ع) آشنا شدم با خودم گفتم: مرد کامل و الگویی که یک عمر دنبالش بودم این است فقط چند سطر از آن کتاب را خوانده بودم و گویی مستقیماً به قلب من نفوذ می‌کرد.

او در توضیح مرحله بعدی زندگی‌اش تصریح می‌کند: در مرحله‌ بعد به لندن، مرکز آیت‌الله خویی رفتم، یک روز به طور سرزده آنجا رفتم. گفتم من از ولز آمده‌ و تازه مسلمان شده‌ام می‌خواهم با کسی اینجا صحبت کنم. شاید حدود یک ساعت منتظر ماندم تا این که یک روحانی از راه رسید. با روی گشاده و لبخند زیبایی به من نگاه کرد روی شانه من زد و مرا به همراه خود به دفترش برد اصلاً حرفی در مورد موضوعاتی که من مد نظر داشتم نزدیم ولی احساسم این بود که گویی در خانه خود هستم. در نهایت آن سوال اصلی و کلیدی‌ را پرسیدم گفتم این اختلاف شیعه و سنی بر سر چیست؟ او با آرامش گفت: آن‌ها برادران ما هستند. همین! من با خود گفتم: جواب خودم را گرفتم تنها کسانی که به عقیده خود مطمئن باشند، و اخلاق عالی داشته باشد، می‌توانند اینگونه سخن بگویند.

وانگ در ادامه اظهار می‌کند: یک زمانی من سه رستوران در لندن داشتم. به مسجد شیعیان خوجه رفتم. گفتم آمده‌ام خمس بپردازم از من پرسیدند: شغل شما چیست؟ گفتم رستوران دارم گفتند: چه رستورانی؟ گفتم رستوران غذای چینی. گفتند غذا‌های شما حلال است؟ گفتم نه. دوست دارم روزی رستورانم را حلال کنم ولی هنوز موفق نشده‌ام گفتند پس ما نمی‌توانیم پول شما را قبول کنیم برایم جالب بود که حاضر نبودند هر پولی را بپذیرند اما از طرف دیگر واقعاً یک ضربه‌ای برای من بود گویی ماهیت شغلم را برایم روشن کرد و نشان داد چقدر شغل پر مخاطره‌ای دارم در حالی که روزی 16 ساعت کار می‌کردم، گویی همه این زحمات بیهوده بود، چون درآمد من حلال نبود گفتم باید این وضعیت را عوض کنم الحمدلله در یک فاصله‌ی چند ماهه به این نتیجه رسیدم که ولو هر تأثیر اقتصادی بر کسب و کار من داشته باشد.

او در راستای تغییر وضعیت شغلی‌اش اینطور توضیح می‌دهد: باید گوشت خوکی که در رستوران مصرف داشتم را کنار می‌گذاشتم؛ همه منو‌ها را تغییر دادم و الحمدلله فکر می‌کنم تنها رستوران چینی کاملا حلال در انگلستان را من داشته باشم آن زمان در هفته حدود 130 کیلو گوشت خوک مصرف می‌کردم که حجم زیادی بوده و حذف آن مشکل بود ضمناً همه چیز‌های آشپزخانه اعم از وسایل و غذا‌ها را هم پاک و طاهر کردم در واقع این تغییر و حلال کردن رزق و روزی ام آخرین مرحله در اصلاح سبک زندگی‌ام بود.

حمزه در توصیف اصلاح سبک زندگی‌اش اظهار می‌کند: اوایل خیلی تمسخر شدم، همه کاملاً علیه من بودند. اصلاً نمی‌توانستند بفهمند که من چه می‌کنم پدرم برایش مهم نبود. او از آن چینی‌های قدیمی است که معتقد هستند مذهب به خودت مربوط است. فقط این مهم است که به کارت ادامه بدهی و از خانواده‌ات مراقبت کنی اما مادرم خیلی ناراحت بود. انگار پسرش را از دست داده بود من خیلی رابطه نزدیکی با مادرم داشتم.

او با اشاره به اینکه از سنین کودکی مادرم را درک می‌کردم که زندگی سخت و دشواری دارد، بیان می‌کند: بزرگترین افتخار برای من زمانی بود که از درآمد اولین فعالیت اقتصادی‌‌ام توانستم یک ماشین بخرم و بیاورم به مادرم نشان بدهم و با آن ماشین او را به خرید ببرم این برایم بزرگترین لذت و افتخار را داشت. 5سال اول برای مادرم به خاطر رابطه نزدیکی که با هم داشتیم واقعاً غیرقابل تحمل بود. او خیلی تلخ‌کام شده بود تا جایی که کنجکاو شده بود بداند اسلام چیست.

وانگ توصیف رفتاری مادرش را اینطور شرح می‌دهد: او را در کتابخانه شهر دیده بودند که دنبال کتاب‌هایی درباره اسلام و قرآن می‌گشت بسیاری از دوستان مسلمان من تحصیلات عالی داشتند نگران وضعیت مادرم بودند، به دیدار او می‌آمدند و او از این توجه خوشش می آمد می‌دید که آدم‌های بسیار محترم و مؤدب و تمیز و مرتبی هستند اهل مشروبات الکلی و کار خلاف نیستند خیلی به او احترام می‌گذاشتند اواخر عمرش که خیلی مریض بود این افراد به عیادت او می آمدند و مایه تسلی خاطر او بودند.

او در ادامه می‌گوید: مادرم در آن اواخر خیلی نظرش به اسلام مثبت‌تر شده بود و اعتقاد من این است که او قلباً انسان مؤمنی بود زندگی بسیار سختی را گذرانده بود او حامی و سرپرست یتیمان بود وقتی در بیمارستان در حال احتضار بود، همه ما اطراف او بودیم همه پسران او و نوه‌های او طبعاً درک من از مرگ و قبض روح با دیگران متفاوت بود من عقب‌تر از همه ایستاده بودم و سوره یاسین را می‌خواندم دعا می‌کردم و از ملائکه اطراف می‌خواستم که به مادرم آرامش بدهند.

حمزه لحظه فوت مادرش را اینگونه توصیف می‌کند: یک لحظه از خدا خواستم که فرصتی به من بدهد تا با مادرم تنها باشم چند دقیقه بعد برادر بزرگم گفت می خواهد برود بیرون چیزی بنوشد دیگران هم گفتند ما هم می‌آییم و من با او تنها بودم. به اوگفتم: مادر نترس و از محمد(ص) بخواه که به تو کمک کند حرف مرا باور کن و به من اعتماد کن خیر تو در این است. به من اعتماد کن. مشکلی نخواهی داشت و چند ثانیه بعد او از دنیا رفت، در حالی که تنها من کنار بسترش بودم وقتی می‌خواستیم او را دفن کنیم پرسیدند می‌خواهید مادرتان با چه لباسی دفن شود و من مداخله کردم و از یکی از زنان خانواده خواستم که پیکر مادرم را در احرام حج من بپوشاند و وقتی او را با احرام من پوشاندند، تربت امام حسین را زیر سر او، در دست‌های او و اطراف او قرار دادم و امیدوارم وقتی فرشته‌ها از او سوال می‌کنند این‌ها چیست؟ بگوید: نمی‌دانم. پسرم به من داده است. و انشاء الله که این تبرک موجب رستگاری او شود.

او تصریح می‌کند: اینجا در یک منطقه‌ی روستایی زندگی می‌کنیم به همین خاطر تلاش من این است که هویت کودکانم را حفظ کنم من هیچ ‌وقت نام خانوادگی ام یعنی «وانگ» را تغییر ندادم چون این نام طایفه ما در چین است و هر کسی باید هویت خودش را داشته باشد.

حمزه با اشاره به اینکه پسر بزرگش 18 ساله شده می‌گوید: او می‌خواهد مدتی مستقل زندگی کند می‌خواهد از حوزه کنترل من بیرون برود چون من در تربیت او یک مقدار سخت‌گیر بودم می‌دانم که برای او عمل به اسلام بسیار سخت خواهد بود همه‌ کسانی که او با آن‌ها ارتباط دارد غیر مسلمان هستند و در یک سن حساسی هم است. اگر از جانب برادران و خواهران مسلمان حمایت نشود اینجا کاملا منزوی خواهد شد و ممکن است کلاً از دین زده بشود برای همین تصمیم گرفتم یک مقدار کنار بکشم و بگذارم زندگی‌اش را بکند. من هم زندگی خودم را داشتم او را به همراه خودم به سفر‌های زیارتی برده‌ام حتی به زیارت حضرت زینب (س) چند بار آمده است پسر دیگرم کمیل، زبان چینی را می‌فهمد و تا حدودی هم می‌تواند صحبت کند چهار ساله است. زبان عربی را هم می فهمند ما می‌خواهیم که این تسلط به چند زبان را داشته باشند.

او بحث را به سمت همسرش سوق داده و او را توصیف می‌کند: همسرم اهل مراکش است و الحمدلله به خانواده او در مراکش «شریف» می‌گویند یعنی هم پدر و هم مادرش از سادات هستند اما خودشان نمی‌دانند این «شریف» یعنی چه؟ می دانند یک جور احترام اجتماعی به همراه دارد من تلاش کرده ام که احترام معنوی این نسب‌شان را به آنها یادآور شوم و بگویم که به کدام خاندان تعلق دارند و چه بر سر اجدادشان رفته است.

حمزه علت علاقه به سوارکاری را این طور شرح می‌دهد: یکی از دلایلی که من به نگهداری اسب و سوارکاری می‌پردازم این است که کار واقعاً مشکلی است. نیازمند توجه به جزئیات و مسائل بسیاری است این کار به شما صبر و شکیبایی می‌آموزد.

او ادامه‌ می‌دهد: دوست دارم فرزندانم بخشی از زندگی‌شان را در خاورمیانه بگذرانند تا هم عربی آنها تقویت بشود و هم دانش و معرفت اسلامی آنها و دوست دارم که بخشی از زندگی‌شان را هم در چین بگذرانند تا هم با فرهنگ چینی آشنا شوند و هم به زبان چینی مسلط باشند.

وانگ با اشاره به آنکه محل زندگی‌اش اضافه می‌کند: این منظقه را به هیچ قیمتی از دست نخواهم داد اینجا خانه‌ من است، ریشه‌های من اینجاست و به آن افتخار می‌کنم با اینکه مردم اینجا با من متفاوت هستند.

او بر اینکه زیاد به سفر رفته است، تأکید می‌کند و می‌گوید: الحمدلله دو بار به حج، بارها به اردن، سوریه و لبنان، عربستان سعودی و سراسر آسیا، و چندین مرتبه هم به چین سفر کرده ام، در مالزی با مسلمانان آنجا آشنا شدم به هندوستان رفته‌ام. با مسلمانان درغرب ارتباط داشته‌ام؛ به کنفرانس‌هایی در آمریکا رفته‌ام و در سراسر انگلستان به مدت 10 سال سفر می‌کردم. گاهی فقط برای شرکت در یک دعای کمیل 2 ساعت سفر می‌کردم فقط برای اینکه آن فضا را احساس کنم.

حمزه سفر حج‌اش را اینگونه توصیف می‌کند: سفری که برای زیارت خانه‌ خدا و زیارت پیامبر اسلام داشتم برای من سفر غم‌انگیزی بود مشاهده‌ وضعیت امت اسلام و برخی از رفتار‌های عجیب و غریبی که می‌شد واقعاً غم‌انگیز بود. آن ظلم و بی‌حرمتی به ائمه(ع) و اهل بیت(ع) را در آن فضا می‌توانی احساس کنی. اینکه چگونه امروز حرمت حرم پیامبر را می‌شکنند و به دستان کسانی که در کنار حرم ایشان دعا می‌کنند ضربه می‌زنند مشاهده جهل امت اسلام نسبت به این مسایل واقعاً انسان را آزار می‌دهد واقعاً با این برخوردهایشان همه چیز را به استهزاء گرفته‌اند من لحظه‌شماری می‌کردم که به دلیل برخورد‌های تند و زننده‌ مأمورین از مکه خارج بشوم.

او در ادامه سفرهایش از کربلا حرف می‌زند: کربلا واقعاً دنیای دیگری است می‌توانی اصلا آنجا زندگی کنی می‌توانی همه زندگی‌ات را فراموش کنی و آنجا بمانی تا آخر عمر آنجا بایستی وامام حسین(ع) را زیارت کنی و آرزو کنی که ای کاش با او بودی و با او می رفتی.

حمزه تصریح می‌کند: من هم‌ اکنون یک فعالیت اقتصادی دیگر هم دارم اسباب و اثاثیه منزل از چین به انگلستان وارد می‌کنم. در حال برنامه‌ریزی هستیم چند شریک دارم. دو تا از شرکاء انگلیسی و‌ یکی هم اهل هنگ‌کنگ است که نسبت دوری با هم داریم. علت اینکه وارد این فعالیت جدید شدم، این بود که برای آینده برنامه‌ریزی کنم. چون الان حدود 45 سال دارم درآمد کسب وکار قبلی ‌ام آن اندازه هست که اینجا زندگی راحتی داشته باشم ولی به آن اندازه نیست که برای آینده فرزندانم هم کفایت کند. خصوصاً که می‌خواهم فرزندانم در آینده سفرهای بسیاری انجام دهند. ضمناً یک امتیاز دیگر این کار هم این است که همه‌ کار‌های خرید را من انجام می‌دهم و به چین، مالزی و کشور‌های دیگر سفر می‌کنم و دوست دارم فرزندانم در این سفرها همراهم باشند و چند ماه در آن کشور‌ها بمانیم. من هم از فرصت استفاده کنم و در همان روستای پدرم به کار تبلیغ اسلام بپردازم و در واقع به ریشه‌های خودم برگردم.

او درمورد ایران می‌گوید: من هرگز به ایران سفر نکرده‌ام و برای سفر علاقه بسیار زیادی به ایران دارم فکر می‌کنم دیگر وقت آن شده است که بروم. امام رضا(ع) تنها امامی است که من هنوز زیارت نکرده ام و الان هم که دیگر سفارت ایران در انگلستان باز نیست تا ویزا بگیرم من واقعاً ‌به ایران افتخار می‌کنم به این شیوه‌ محکم، نه تنها در مقابل غرب، که در مقابل تمام بدی‌ها ایستاده است. "درباره ایران در اینجا تبلیغات منفی زیادی وجود دارد؛ حتی شاید برای من هم در مورد مشکلات و برخی نقاط ضعف در داخل ایران سوالاتی پیش آمده باشد، اما حتی در زمان امام علی(ع) هم اتفاقات ناخوشایند رخ می‌داد که خارج از کنترل و اراده ایشان بود. یک معنای ساده از ولایت علی ابن ابی‌طالب این است که هر موجودی را در آن مقامی که شایسته‌ آن است بخوانی اگر کسی در انجام کاری بهتر از تو عمل می‌کند، موقعیت را به او بسپار. اگر کسی در انجام کاری تواناتر از توست این توانایی را به رسمیت بشناس".

حمزه بحث را روی اهل بیت متمرکز کرده و توضیح می‌دهد: همه مشکلات و مصائب ولایت علی ابن ابی‌طالب ناشی از این بود که شایستگی‌های او توسط هم عصرانش به رسمیت شناخته نشد. نمی‌خواستند او را بپذیرند و باورش کنند می‌دانستند که او در همه‌ ابعاد زندگی فراتر و بالاتر از دیگران است اما باز هم حق او را ضایع ‌کردند و او را آزار ‌دادند. برای من هیچ چیز مثل اهل بیت(ع) نمی‌شود وقتی مسلمان شدم، خانواده‌ام را از دست دادم بدین معنا که دیگر وجه اشتراک زیادی با آن‌ها نداشتم اما یک خانواده‌ جدیدی پیدا کردم که هر لحظه به من آرامش می‌داد و به من اطمینان قلب می‌داد که در راه درست هستم. وقتی شما بخشی از زندگی خود را خارج از اسلام گذرانده باشید و حقیقت را دیدید، دیگر دیده‌اید وقتی طعم حقیقت را چشیدید، دیگر چشیده‌اید به یک معنای متفاوتی از زندگی دست یافته‌اید.

وانگ آخرین نظرش را برای پایان گفت‌وگو اینطور می‌گوید: به نظر من زمان ظهور امام زمان ما نزدیک است. فکر می‌کنم هر کسی، در هر نسلی، باید امیدوار باشد و دعا کند. اطمینان داشته باشد که تنها امید بشر برای تحقق عدالت مهم نیست اهل چه کشوری باشی، چه ایران باشد، چه چین، چه انگلستان، تنها امید تو باید این باشد که امام خود را درک کنی و اگر با این امید زندگی نکنی و با این امید نمیری نمی‌توانی خود را نزدیک به اهل بیت (ع) بدانی.

/ 0 نظر / 30 بازدید